خرید بک لینک

خانه دلتنگ غـروبی خفه بود، مثل امروز ڪه تنگ است دلـم پـدرم گفت چراغ و شب از شب پُـر شد، من به خود گفتم یڪ روز گذشت، مادرم آه ڪشید زود بـرخواهد گشت ابرے آهسته به چشمم لغزیـد، و سپس خـوابم برد ڪه گمان داشت ڪه هست این همه درد در ڪمین دل آن ڪودڪ خـرد؟ آرے آن روز چو می رفت ڪسی داشتم آمدنش را باور.... من نمی دانستم معنی هـرگز را،

برچسب: نویسنده: نیما احمدپور تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:24

صفحه بندی